• شش سالم بود وقتی سنگینی کلاشنیکوف را در دستم حس کردم. کلاشنیکوفِ پر، آماده‌ی شلیک. اگر نبود فریادِ زین‌العابدین که «بندازش زمین!» ممکن بود ماشه را بچکانم و بمیرم. نه ساله بودم وقتی از سر کنجکاوی، چند گلوله را که پدر دوستی از جنگ آورده بود، روی آتش ریختم و همه ترکیدند و بخت، یارم بود که نمردم. خانه، انگار خط مقدم بود، گلوله‌ها در تن دیوارها فرو رفته بودند، نه در تن من. این یک روی قصه است. روی دیگر، هر شبی‌ست که با صدای گرگ‌ها به خواب می‌روی و با صدای گلوله از خواب بر می‌خیزی: جنبش سربداران…

    بیشتر بخوانید »
  • مرور نوشته‌های این سال‌ها و تلاش برای بازگرداندن‌شان، تجربه‌ای دردناک است برای من. به متونی برمی‌خورم که می‌بینم بعد از گذشتِ این‌همه سال، فقط وسعتِ تلخی‌شان چند برابر شده‌است. چقدر مکان، چقدر غیاب، چقدر دلتنگی به آن روزها افزوده شده در این سال‌ها؟ فقط اشک‌ها می‌دانند. ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۸ پریشب دوست نقاش شاعرم را در اسپانیا سرطان بلعید. یادم نمی‌رود غروب‌هایی را که سودایی و شیدا، در قونیه می‌گشت و وقتی در عصری تلخ، خبر بیماریش را در ماشینش به من داد. جایی کنار باغ‌های گیلاس در حوالی ترازونا نگه‌داشت، با هم گیلاس می‌چیدیم و می‌گفت من رفتنی‌ام. گفتم: همه…

    بیشتر بخوانید »
  •   گفته بودم که قرار است به ترجمه‌های دیگران هم بپردازم، مادام که خود را ویرایش می‌کنم. به خطاهایی که بسیاری از ما مرتکب می‌شویم ولی باید از خطر خویش احتراز کنیم. در فهرستم، نام‌هایی بود از پیش: مثلن بیژن الهی، مثلن احمد شاملو، مثلن احمد میرعلایی … و از نسل جدیدتر، پوری و رهبانی و فواد نظیری و پگاه احمدی و سپیده جدیری و … این‌یکی اما در فهرست من نبود: ولی ناگهان از خودت می‌پرسی که چطور جامعه‌ای چنین عهد و آرمان از کف می‌دهد. بعد می‌گویی: خب، تعجبی ندارد، در همین نسبت می‌شود پرسید چطور به خود…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا