• بازگشت شاعر…

    ولادیمیر هولان در شعری می‌‌نویسد: «هرچه شاعرانه، شعر را از بین می‌برد.» عبارتی که هولان برای امر شاعرانه بکار می‌برد، ربط مستقیمی دارد به بوطیقا. بوطیقا، یا پوئتیک، قاتل شعر است به عبارت هولان. سعی می‌کنم همین نکته را در روایتی شخصی توصیح دهم: ۱ در چند سال اخیر، بخشی از پژوهش‌هایم مربوط می‌شد به پروژه‌ای که دغدغه‌ی شاملو یا هدایت و دیگران هم بود، و هرکدامشان راه‌هایی را در این مسیر سخت گشودند : «بازتعریف هویت ایرانی». معضلی‌، که چاره‌اش از یک ‌نفر و یک گروه هم بر نمی‌آید ولی بی‌شک بدون همین تلاش‌های منفرد هم به جایی نمی‌رسد.…

    بیشتر بخوانید »
  • ۱. خیال می‌کنم شبی شاعر شدم که خبر غرق‌شدن پسرخاله‌ی مادرم را در رودِ تِجِن شنیدم. تازه نامزد کرده بود. به آب زد تا کسی را نجات دهد و از پس‌اش برنیامد و خودش هم غرق شد: «آن‌جا که رودخانه به دریا می‌رسد،/ دست‌هایی محو می‌شوند./ موسی در نیل و باد در پیراهن/ گندم‌هایی که هرگز درو نخواهند شد.» پیش از آن هم شعر می‌نوشتم، ولی همان شب بود که فهمیدم شعر، خالقِ واقعیتی دیگر است‌: واقعیتی که در همین کنشِ عبثِ به آب‌زدن ریشه داشت: ایگناسیویی عظیم‌تر از ایگناسیوی لورکا در آن جوان می‌زیست: غم‌خوارگی، مخاطره، تقلایی بیهوده، مرگ…

    بیشتر بخوانید »
  • آن استکان‌های چای…

    سال‌ها پیش نوشته بودم از امروز: دو سال پیش، فردا به فنلاند می‌رسم. امشب مادرم استکان‌های چای را مدام پر و خالی می‌کند. به عکس‌ها نگاه می‌کنم، به دست‌نوشته‌ها و نمی‌دانم کدام را ببرم، کدام را بگذارم. آن‌جا نیستم. نیمی تردیدم و نیمی تصمیم. تردیدم به دست‌های مادرم خیره می‌شود، به خانه‌ای در همسایگی، که شکنجه بود و خواهش بود. از پنجره‌ی تاریک به شهر نگاه می‌کنم و آن‌خانه در تردیدم می‌آویزد و آن را می‌غلتاند به بستر تصمیم. در بستر به هم می‌پیچیم و من پیراهن تردیدم را در چمدان تصمیم به فرودگاه می‌برم. دو سال پیش، فردا به…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا