• سهم من و تو…

    شب‌های نشا و درو، خانه‌ی پدربزرگ پر می‌شد از صدا. هوشنگ می‌آمد، با آن پاهای دراز و خنده‌های بی‌قاعده‌اش. گدارش همیشه بی‌گدار بود: سراپا مهربانی، کارگری سخت‌کوش. می‌گفتند «خُل‌وضع» است، ولی مرد خوبی‌ست. همیشه می‌شد روی قوت و غیرت‌اش حساب کرد. خورشید می‌آمد و سر به سر پدربزرگ می‌گذاشت. شیرزنی بود برای خودش. کبری، هنوز دنبال جواهر می‌گشت با چشم‌هایی که دیگر نمی‌دیدند و هرچه برق می‌زد از سر راه بر می‌داشت و خیال می‌کرد گوهر شب چراغ است. گاهی محمدآقا بود، با شوخی‌ها و شیطنت‌هاش. پایش را که قطع کردند، خنده‌اش را از دست نداد. غلغله‌ای بود: مادربزرگ، چای…

    بیشتر بخوانید »
  • از دلِ مرگی جدی …

    در یکی از فیلم‌های مستندم، آنتونیو گاموندا، رابطه‌ی شعر و لذت را چنین توضیح می‌دهد: «شعر، کاشتن بذر لذت است در تن مرگ!» می‌پرسم چطور می‌شود، بر تن مرگ، بذر لذت پاشید؟ گاموندا در جای دیگری از همین فیلم مثالی می‌آورد: «شعری می‌خوانید از سزار بایه‌خو یا خورخه منریکه و شعری‌ست تلخ و تاریک، ولی لذت هم می‌برید.» این همان‌گونه لذتی‌ست که در ما جاری می‌شود، وقتی به «شروه‌خوانی»‌ها دل می‌دهیم: حتی با قطره‌های اشک. می‌کوشم در این سطور، همین عبارت گاموندا را از منافذ تجربه‌ی تنانه‌ی خویش عبور دهم: تن بشویم در این عبور. ۱ مقایسه‌ی تجربه‌ی برخوردم با…

    بیشتر بخوانید »
  • به روستا که می‌رسم…

    قریب دو ماه پیش، وزارت فرهنگ ایالت چیوآوا، در شمال مکزیک به پیشنهاد انریکه سروین، دوستِ فرزانه‌ام از من دعوت کرد تا درباره‌ی تاثیر امپراطوری‌ها -منظورم امپراطوری‌های پارسی و عربی‌ست- بر زبان مازندرانی(بگوئیم گِلِکی) سخنرانی کنم. انریکه، پلی‌گلاتی‌ست که حدود چهل و چند زبان را می‌شناسد، من‌جمله فارسی و عربی را. نقش مهمی در حفظ زبان‌های بومی شمال مکزیک ایفا کرده‌است و بومیان مکزیک، قدرش را می‌شناسند. در چیوآوا، صحبتم را به تطور تن در واژه‌های زبان مازنی محدود کردم و به تفاوتی عظیم پرداختم در نامگذاری‌ اشیا، اندام‌ها و هرچیز تنانه بین زبان‌های قاهر و مقهور. بگذریم! شب، در…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا