خیابانِ یک‌طرفه…

Diese Straße heißt Asja-Lācis-Straße nach der die sie als Ingenieur im Autor durchgebrochen hat.

: W. Benjamin

در هفتم آبان ماهِ سال ۱۳۵۵، در شمال ایران، در شهر ساری، به دنیا آمدم. کودکی‌ام در روستایی در بیست و سه کیلومتری جنوب ساری و در آن شهر، توامان گذشت. خانواده‌ام کشاورز بودند و معلم مدرسه. از کودکی در کشتزارهای برنج عرق ریختم [راست گفته آن فضولی که گفته بود: فلانی از پشت کوه آمده]. هیچ‌وقت متمول نبودیم و نبودم و نخواهم شد. بعدها به تهران آمدم و آن‌جا درسِ کامپیوتر خواندم، چند سالِ بعد در فنلاند فوق لیسانسی گرفتم در رشته‌ی فرهنگ و هنرهای دیجیتال و بعد از آن، دکترایی هم در ادبیات تطبیقی در کشور مکزیک. سال‌هاست به روایتی، شعر می‌نویسم و شعر ترجمه می‌کنم، گاهی فیلم می‌سازم و گاهی برنامه‌نویسی می‌کنم و گاهی در دانشگاهی درس می‌دهم.

  • ترجمه‌های مرا می‌توانید این‌جا بخوانید. قسمت عمده‌ی ترجمه‌های قدیم را که آنلاین بودند، خودم برداشته‌ام از این سایت. هم از ناعهدی فی‌المثل دوستان خسته بودم و هم ترجیح می‌دهم همیشه خودم را ویرایش‌کنم، بازخوانی کنم و از نو بسازم.
  • بعضی از همین ترجمه‌ها را دکلمه می‌کنم و این‌جا می‌شود آن‌ها را شنید.
  • این طرف دنیا، مرا به شعر و کتاب‌های شعرم می‌شناسند، نه به ترجمه‌هام. منتها سال‌هاست علاقه‌ای ندارم که آن‌ها را به زبان فارسی منتشر کنم، (تک و توک، شعری از من به فارسی در اینترنت پیدا می‌شود). این تصمیم، بخشی به روایت بیدادها بر می‌گردد و بخشی به مرور تبدیل شده به انتخابی وجودی، برای مجادله‌‌ای با استعاره‌ی «اصل».  جایی نوشته بودم: «در زبان‌های دیگر، فقط یک نام دارم: نامی که مادرم به من داد. در زبان مادری‌ام اما، هزار نام بیگانه.» آن هزار نام بیگانه، اشاره به همان شاعرانی‌ست که نام‌های دیگر من‌اند.
  • شاعرانِ بسیار مرا شکل داده‌اند: مولانا، عطار و باباطاهر. شاملو، درویش و برک. ریلکه، تراکل و سلان. هولان، نزوال و اورتن. سرنودا، لورکا و گاموندا. خلمن، اویدوبرو و بایه‌خو. هربرت، استانسکو و پوپا. نام‌های بسیار که قرار نیست این صفحه را از آن‌ها پر کنم.
  • شاعرانِ بسیاری هم بودند که در کتب نامی نداشتند ولی عینِ شاعری بودند، مثلن: مادربزرگم(حنیفه)، معلم ریاضی دبیرستانم(صبا)، برادر آرژانتینی‌ام(مارسلو).
  • دوستی را والاترین فضیلت انسانی می‌دانم که فی‌نفسه نه در بند منافع است و نه در بند عقاید و نه در بند قومیت و جنسیت. انسانی، بخشی از تو می‌شود و در توست، رها از تعلق و رنگ. اگر نبودند آموزه‌ها، وفاداری‌ها و دوستی‌های عظیمِ انسان‌های ژرفی چون ع.پاشایی، آنتونیو گاموندا، خوان خلمن، کلارا خانس، لین کافین، علی فردوسی، پژمان نبی‌اللهی، آرشا امیدی، نیما جان محمدی، بهنام و بهداد اسفهبد، آزاد عندلیبی، آنخل گیندا، فیلیپ اوله لپرون و دیگران، امروز زنده نبودم.
  • شعرهام تا آن‌جا که می‌دانم به بیش از دوازده زبان ترجمه شده‌اند و در چند زبان کتاب‌هایی از آن‌ها منتشر شده‌ است. زبان حرفه‌ای نوشتارم اسپانیایی و انگلیسی‌ست و زبان درونی‌ام، فارسی و مازندرانی [درستش گِلِکی‌ست]. این سایت را دیر به دیر به‌روز می‌کنم ولی گاهی خبر کتاب تازه‌ای را آن‌جا می‌گذارم.
  • سایت رسمی احمد شاملو را من مدیریت می‌کنم. طبق قرارداد حقوقی سایت در سال ۱۳۷۷ شمسی، اجازه‌ی انحصاری و دائمی انتشار دیجیتال هرگونه اثر و نشانه از احمد شاملو را داشته‌ام. اگر سایت دیگری هست که خود را رسمی می‌نامد، در روز روشن دروغ می‌گوید و ادعایش مبنای حقوقی ندارد. احمد شاملو هیچ اعتقادی به نظام‌های پدرسالارانه و شاهنشاهی نداشت، از این‌رو نمی‌خواست آثارش را به سیستم منحط ارث و میراث بسپارد.
  • گرایش سیاسی‌ام، سال‌ها، چپ رادیکال بوده‌است. خودم را آنارشیست می‌دانم. مثل خیلی از هم‌نسلان‌ام، در دوران دانشجویی و مدتی بعد از آن، توهم اصلاحات به سرم زد، ولی در جوار تجربه‌ی رفقای سالیان، بازخوانی تجربه‌‌های زیسته‌، خواندن و انتقاد از خود، تبعید و بسیار چیزهای دیگر، آن باطل‌الاباطیل از سرم پرید.
  • فعالیت‌های سیاسی‌ام، بازگشتم به ایران را محال کرده‌اند. پناهنده‌ی سیاسی نیستم. اعتقادی به فعالیت سیاسی در رسانه‌های به اصطلاح جریان اصلی ندارم. نوشته‌ها و سخنرانی‌هایم به زبان اسپانیایی در قلمرو همین زبان منتشر می‌شوند.
  • سفر را دوست دارم و معمولن در سفرم، چه در جغرافیا باشد، چه در زبان. در حدود دویست روستای سراسر ایران بوده‌ام و در بیش‌تر از بیست کشور جهان. معمولن ترکیبی از کنج‌کاوی و پرسش‌گری، یا دربدری مرا به جغرافیاهای متعدد کشانده است. زندگی‌ام در چندین کشور گذشته است: ایران، فنلاند، جمهوری چک، اسپانیا و حالا که در مکزیک. فردا را کسی ندیده است.

و در نهایت، به عبارتِ مولانا:

ز سایه‌ی خود گریزانم که نور از سایه پنهان است
قرارش از کجا باشد، کسی کز سایه بگریزد.

خود می‌دانم که کسی نیستم. هیچ‌کس‌ام در جستجوی نامی برای خویش که بنامدش، خطابش کند. همه‌چیز از این خطاب آغاز می‌شود. این‌ها همه لحظات پیشِ از خطاب‌اند.

‫2 نظرها

  1. با سلام خدمت شما جناب عمادي عزيز. زمان زيادي نيست كه با قلم شيرين و عميق شما آشنا شدم و از فرمايشات عالي استفاده برده ام، اما چيزي كه برايم بيش از همه جالب تر بود، همشهري بودن و هم رشته بودن ماست! خوشحال ميشم اگر بتونم بيشتر از قلم شما استفاده كنم.
    عفت السادات (نازنين) معافي

  2. سلام توی ساندکلاد براتون یه کامنت گذاشتم روی سعدی خوانیتون
    ببین یه حکایت عالی داره توی باب عشق و جوانی، میخونیش؟!
    @snasimech

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا