عبارات

بازگشت شاعر…

ولادیمیر هولان در شعری می‌‌نویسد: «هرچه شاعرانه، شعر را از بین می‌برد.» عبارتی که هولان برای امر شاعرانه بکار می‌برد، ربط مستقیمی دارد به بوطیقا. بوطیقا، یا پوئتیک، قاتل شعر است به عبارت هولان. سعی می‌کنم همین نکته را در روایتی شخصی توصیح دهم:

۱

در چند سال اخیر، بخشی از پژوهش‌هایم مربوط می‌شد به پروژه‌ای که دغدغه‌ی شاملو یا هدایت و دیگران هم بود، و هرکدامشان راه‌هایی را در این مسیر سخت گشودند : «بازتعریف هویت ایرانی». معضلی‌، که چاره‌اش از یک ‌نفر و یک گروه هم بر نمی‌آید ولی بی‌شک بدون همین تلاش‌های منفرد هم به جایی نمی‌رسد. حوزه‌ی کار من «شعر» است و سعی کردم تا جایی که می‌توانم بخشی از کار خودم را در این محور مدون کنم و نتیجه‌اش چندین مقاله‌ بود در «پریودیکو د لا پوئسیا»ی دانشگاه ملی مکزیک و کتابی که در سال آینده‌ی میلادی در اسپانیا منتشر می‌شود.
ایران اما، تناقض عجیبی‌ست: در حمله‌ی چنگیزخان، غرورمان اسباب‌چینی کرد و هم قربانی بودیم و هم اسباب‌چین ماجرا. یا فی‌المثل به انگلیسی‌ها کمک کردیم تا هندوستان را تسخیر کنند و در عوض شر پرتغالی‌ها را از سر ما رفع کنند. به عبارتی هم خودخواه بودیم، هم مغرور و هم دسیسه‌چین. این یک بخش ماجراست. سوی دیگرش عطار است که در حمله‌ی مغول کشته می‌شود. سوی دیگرش صائب تبریزی است، یا طالب آملی که آواره‌ی هندوستان می‌شوند. ولی ما، کدامشان‌ایم؟ چطور می‌شود این هویت متناقض را بازشناخت؟ این «ما» را چگونه می‌توان تعریف کرد؟

۲

یک روز پیش از آن‌که از ایران بروم، به سفرِ وداع رفتم با مادربزرگم. در همان دیدار واپسین، دو ترانه برایم خواند: امیری و طالبا. امیری‌ها در فولکلور مازندران، اشاره به ترانه‌هایی دارند که عمیقن عارفانه‌اند. این عرفان اما، بر محور عشق دو انسان شکل می‌گیرد: «امیر» و «گوهر». بی‌تردید، امیران سرزمین‌مان، همیشه در جستجوی گوهر بوده‌اند: قدرتی که قَدرش را می‌جوید. اما قسمت عمده‌ی این اشعار، «گوهر» را از ذات‌ ماتریالیستی‌اش تهی می‌کنند: امیر یک روستایی عامی می‌شود و این جستجو، محاکاتی می‌شود‌ میان دو انسانِ برابر. وانگهی کسی‌ که «امیر» خود نیست، آیا می‌تواند «گوهر» خویش را بیابد؟
طالبا اما، حکایت‌ یوتوپیاییِ تبعید است: سرانجام طالب آملی باز می‌گردد: بازگشت شاعر. تفاوت عظیمی‌ست میان بازگشت ابدیِ پیامبرِ نیچه و بازگشتِ ابدی شاعر. آن‌که همیشه باز می‌گردد شاعر است و نه پیامبر – موضوعی که در دومین سمپوزیوم بین‌المللی نیچه در فنلاند با جزئیات شرح‌اش داده‌ام و در کتابِ مذکور هم بخشی به آن تخصیص یافته-. مادربزرگم، در همان واپسین دیدار مرا به عشق خواند و به بازگشتی بی‌پایان. طالب، در روایت فولکلور مازندران، در دلِ رویایی برمی‌گردد تا عشقِ زندانی‌اش را از بند و جبر برهاند.

۳

عشق در تمام این روایات، در شکاف میان فرد و جامعه ساکن است. چه در قصه‌ی مینا و پلنگ، چه در قصه‌ی طالبا یا نمونه‌های معروفی چون لیلی و مجنون، در مغاک میان فرد و جامعه است که عشق زاده می‌شود. در مقاله‌ای توضیح می‌دهم که چنین عشقی، توسط شعر است که خلق می‌شود. مفاهیم بسیاری چون دوستی، غمخوارگی و امثالهم پدیده‌هایی هستند آفریده‌ی شعر و بدون مشارکت و مداخله‌ی دائم شعر، نه وجود می‌داشتند و نه شکلی به خود می‌گرفتند. من زبان را در موازات جامعه می‌بینم و شعر را در موازات مغاک. یعنی برای من، شعر بیرون از زبان قرار می‌گیرد و حتی ضدِ آن است. زبان ولی مدام در حال فتح و تسخیر است و هربار می‌کوشد تمام قلمرو مغاک را تسخیر کند و شعر هم مقاومت می‌کند و زبان را به سرگیجه می‌کشد. در کتابم، با تحلیلِ متون چهار چهره – غزالی، عین‌القضات، عطار و مولانا- نشان می‌دهم که عملن می‌شود با انسجام کامل، کلمه‌ی عشق را در این متون، همه‌جا با کلمه‌ی شعر جاگزین کرد و بوطیقای شعری آفرید که مفهوم شاعری را در ذهن ایرانی روشن می‌کند. تصور می‌کنم محال است هویتِ ایرانی را بازشناخت بدون رجوع به مفهوم شعر.

۴
زبان و جامعه اما، هرچه سیستم‌های کنترل خود را بیشتر می‌گسترند، امکانِ تجربه‌ی شعر و عشق را محدودتر می‌کنند. فی‌المثل در گذشته عشق را با مکانیزم ازدواج کنترل می‌کردند، حالا با تعریفِ «رابطه» و پیشنهادِ مفاهیم خطرناکی چون «تطبیق/سازگاری» یا «مچینگ». متاسفانه، از نظر من، ساختار تفکر رومی-یونانی با تعبیری از شعر که من می‌فهمم، ضدیت کامل دارد و فی‌المثل هر سیستمِ سرمایه‌داری در اولین قدم باید شعر را هدف بگیرد. گاموندا می‌نویسد: ادبیات کاخ بلندی‌ست، اما ادبیات یک قصه است: تفسیر می‌کند، شرح می‌دهد، توصیف می‌کند، روایت می‌کند. برخلافِ آن، شعر «واقعیت» است. شعرِ خالقِ «واقعیتِ دیگر» است و از این‌روست که همزادِ آن «جنون» است. زامبرانو هم بر این باور است که شعر طغیانی‌ست در برابر امید به وجود «دلیل»: شعر، امکان‌ِ عقلانیت را به چالش می‌کشد. عقلانیت، بخشی از مکانیزمِ تثبیت و بسط جامعه است. بوطیقا، یا امر شاعرانه، خود یک مکانیزم تثبیت است: این‌که عبارتی شاعرانه است و عبارتی نیست را از هم تفکیک می‌کند. شعر اما، چون همه‌ی فرزندان مغاک در هر تجلی‌اش، تمامِ شاعری را از نو تعریف می‌کند. خلمن می‌گفت: «یک شعر، تمام شاعری‌ست.»

۵

با این اوصاف ذهنی که از دلِ جامعه و زبان به عشق و شعر نگاه می‌کند، هرگز نمی‌تواند آن‌ها را زندگی کند، یا در خود بازبیابد. تنها محمل و مظهرش، «شاعرانه» یا «عاشقانه» است: اینجا بوطیقاست که با فرد روبرو می‌شود و نه شعر. «شاعرانه» اما سخت فریبنده است: زبانِ تاریخ را به وام می‌گیرد تا خود را اظهار کرده باشد. شعر اما، پدیده‌ای‌ست بی‌تاریخ. در چند مقاله و در آن کتاب، مفهومی را تعریف می‌کنم به اسم «بیماری‌های زبان». این‌که زبان چطور ما را بیمار می‌کند. هر انسانی به محضِ آموختن یک زبان، دچار بیماری زبان می‌شود و این بیماری هیچ درمانی ندارد، مگر شعر. استعاراتی مثل «اصل و منشا» بخشی از خالقانِ این بیماری‌اند. استروتایپ‌ها، شکل‌های فاحشِ بیماری‌های زبان اند. در واقع، جامعه و بخصوص مکانیزم‌های سیستم‌های سرمایه‌داری، به واسطه‌ی همین بیماری‌ها رشد می‌کنند و این بیماری‌ها را تکثیر می‌کنند. در این چند ماه، هرچقدر در خودم تامل کردم بیشتر فهمیدم که چطور مدام فریبِ «شاعرانه‌ها» و «عاشقانه‌ها» را خوردم و اجازه دادم که اذهانِ بیمارِ سیستم‌های سرمایه، تا سرحدات شعر و عشق در من پیشروی کنند و مرا هر روز ویرانه‌تر. امروز، ویرانه‌ای هستم که هنوز، نمی‌دانم از کجا، نمی‌دانم چرا و چطور، شعله‌ی نحیفی در آن می‌سوزد. لئوپولد استاف، درست پس از پایان جنگِ جهانی دوم نوشته بود: «بر سنگ بنا کردم، فروریخت/ بر صخره بنا کردم، فروریخت/ حالا که خانه‌ای بنا می‌کنم/ باید از دودِ شومینه آغاز کنم.» من نیز، به همین دود و شعله توسل می‌جویم و از دل مغاک بلند می‌شوم.

راهِ عاشقی و شاعری دیگر است. آری، «هرچه شاعرانه، شعر را از بین می‌برد.»

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. با تشکر از یادداشت خوب شما. می‌خواهم خواهش کنم با ثبت ارجاع برای نقل قول ها فرصت مطالعه بیشتر رو برای مخاطبان فراهم کنید.

    1. برای مطلبی که هولان بیان کرد، به کتاب «درد» از ایشان مراجعه کنید. برای مطلبِ آنتونیو گاموندا، به فیلم مستندی که من از او ساخته‌ام با نام «آنتونیوی عزیز» و برای عبارت خوان خلمن به وصیت‌نامه‌ی شاعرانه‌ی او که فیلم مستندی‌ست که من از خوان ساختم، با نام «تنها موطن»، مراجعه کنید. کتاب هولان را می‌توانید از آمازون بخرید. فیلم‌های اشاره شده در یوتیوب هست، منتها به زبان اسپانیایی.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا