عبارات

از هجوم پرنده‌ی بی‌پناهی…

۱. خیال می‌کنم شبی شاعر شدم که خبر غرق‌شدن پسرخاله‌ی مادرم را در رودِ تِجِن شنیدم. تازه نامزد کرده بود. به آب زد تا کسی را نجات دهد و از پس‌اش برنیامد و خودش هم غرق شد: «آن‌جا که رودخانه به دریا می‌رسد،/ دست‌هایی محو می‌شوند./ موسی در نیل و باد در پیراهن/ گندم‌هایی که هرگز درو نخواهند شد.» پیش از آن هم شعر می‌نوشتم، ولی همان شب بود که فهمیدم شعر، خالقِ واقعیتی دیگر است‌: واقعیتی که در همین کنشِ عبثِ به آب‌زدن ریشه داشت: ایگناسیویی عظیم‌تر از ایگناسیوی لورکا در آن جوان می‌زیست: غم‌خوارگی، مخاطره، تقلایی بیهوده، مرگ و همه‌ی فقدان‌های عظیمی که حولِ حماسه‌ای فردی جمع می‌شدند: حولِ امیدِ بازگرداندنِ کسی به ساحل، حول اعتمادی حماسی به توانِ خویش در برابر واقعیتی خروشان و بی‌رحم. رود تجن، چون همیشه، بی‌تفاوت به راه خود می‌رفت. این واقعیت دیگر، در ثنویت میان طبیعت و انسان شکل نمی‌گرفت. در لحظه‌ای شکل می‌بست که انسان و طبیعت یگانه می‌شدند، ولی معنی هم حاضر بود. معنی تنانه می‌شد. صدا و بو و رنگ داشت. پوستی و طعمی. در همان شعر، تجربه‌ای را لمس کردم که هولان، آن را «مجسمه‌گی لحظه» می‌نامید. از آن به بعد دیگر مرا از شعر گریزی نبود. خلمن نوشته بود: « برای سکونت در خانه نیست که خانه می‌سازیم/ برای سکونت در عشق نیست که عشق می‌ورزیم/ و ‌برای مردن، نمی‌میریم/ تشنه‌ایم و/ شکیب حیوان در ماست.» همین چند سطر، ناگزیری شاعری را به بهترین شکلی بیان می‌کند.

۲. پس از آن، فقط یک آرزو داشتم و دارم: خانه‌ای امن که بتوانم در آن بنویسم. بناکردن‌اش و سکونت در این خانه که به عبارت شاملو «در انتهای جهان است، در مفصل خاک و پوک» برایم سخت‌ترین کارِ جهان شد. اگر دغدغه‌ی «غم نان» نبود و آن «عقوبتِ جان‌فرسا»، هرگز نمی‌خواستم که کسی تا زنده‌ام (بعد از آن به من ربطی نداشت)، نام‌ام را هم شنیده باشد، خواه به عنوان «شاعر و مترجم»، خواه هر عنوان مضحک دیگر. چرا که از همان کودکی، دریافته بودم که «تبردارِ واقعه را دیگر دستِ خسته به فرمان نیست» و می‌دانستم که این «مجالِ اندکک» را نمی‌خواهم جز به عاشقی و شاعری بگذرانم. «انتشار»، «اشتهار»، «اعتبار» و امثالهم به باور من هیچ ربطی به «شاعری» ندارند. ولی چنان که شاملو می‌گفت: «نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم، بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس می‌کنم.» از این‌روست که این کلبه‌ی مجاز هست و در همه‌ی این سال‌ها مانده است. ورای این، فقط وقتی شعر می‌نویسم، هستم. شعر، برایم کفایت می‌کند و هیچ‌وقت مقهور جلوه‌های ويژه‌ی شهرهای بزرگ نبوده‌ام: نیویورک یا پاریس یا هر جهنم‌دره‌ی دیگر. متاسفانه، در زندگیِ عاشقانه‌‌ام با کسانی روبرو شده‌ام که همین‌چیزی که هستم و در آن تردیدی ندارم، برایشان کافی نبود: یکی تو را کارگزار روابطِ ادبی‌اش می‌خواهد که برایش ناشر و ارتباطات جور کنی. یکی می‌خواهد برگردی دوباره مهندس کامپیوتر شوی، چون پول بیشتری ازش در می‌‌آید- مهندسی کامپیوتر را در ایران برای این خواندم که ریاضی را دوست دارم، نمی‌خواستم با فضلای ادب فارسی درسِ عروض و قافیه بخوانم، به جایش می‌خواستم از هرچه سیستم ادبی‌ست مستقل باشم، چون هیچ‌کس در دانشگاه شاعر نمی‌شود-. همه‌ی این‌ آدم‌ها هم وقتی به تو نزدیک می‌شوند، چندماهی ماسک «باران و زمزمه» بر چهره می‌گذارند. این الگویی بود که در دوازده سال گذشته‌ام تکرار شد و خوشبختانه، تبردارِ واپسین واقعه چنان ضربتی بر من فرود آورد که انگار تمامِ خوش‌خیالی‌هایم یک‌جا از خاطر پرید. فهمیدم که هرچه بیشتر تواضع پیشه‌ کنی، هرچه بیشتر کوتاه بیایی، طرف مقابل‌ات کبر و تهاجم‌اش را فزون‌تر می‌کند، نه احترام و همدلی‌اش را.

۳. واسکو پوپا نوشته بود: «خواهم توانست آیا/ بر این خاک بی‌قرار/ خیمه‌ای به‌پا کنم برای تو/ از دست‌های خویش؟» می‌دانم که روزی این خیمه به پا خواهد شد: واژه به واژه، با دست‌های من و تو، از دست‌های ما [تو، چنان خلمن گفته است: یگانه واژه‌ی منی. نامت را نمی‌دانم.] اما قبل از آن به درسی گوش می‌کنم که لی‌پو، سگِ نازنین‌ام به من آموخت: «وقتی هنوز در انتظاری که چیزی از گذشته به تو بازگردد یا چیزی از آینده- شناخته یا ناشناخته- تا تو بیاید، این لحظه را در نمی‌یابی. خارخار و تمنایی که در لذت و رنج خاطره است یا میل و قصدِ شناخته و ناشناخته، تو را به مغاک‌های ظلمانیِ فقدان می‌کشد. ولی وقتی از هر انتظاری تهی می‌شوی، از هر میل و قصدی ‌این‌چنین، ‌آن‌وقت چشمانت در درون باز می‌شوند و دسته‌گلی را می‌بینی که کسی در کوچه رها کرده است و سگت آن را بو می‌کشد. این نقطه‌ی آغاز رهایی‌ست.»

۴. عکس‌های لا به ‌لای این نوشته، عکس خانه‌ایست در روستایی دورافتاده، در دامنه‌ی کوهِ مونکایوی اسپانیا. در این روستا شاید فقط ده خانوار آدم زندگی می‌کنند و همین‌قدر خلوت است که در این عکس‌ها. بعد از خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ پدری‌ام، بعد از غربت و آوارگی، فقط در این خانه بود که خود را در استوای شب، «غریق زلالی همه آب‌های جهان» می‌یافتم. آن‌جا که دستِ تطاول به خویش نگشوده‌بودم و باد، پیراهنم را آبستنِ شعری می‌کرد و موسی، خفته در سبدی، از آشوبِ نیل به ساحلِ نجات می‌رسید. دوستی/برادری که مالک این‌ خانه بود، چند سال پیش، در تصادف با صخره‌ای جان داد. دلم برای آن دوست/خانه تنگ است.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا