مرور، بازخوانی روایتِ عبوری ناممکن

مرور نوشته‌های این سال‌ها و تلاش برای بازگرداندن‌شان، تجربه‌ای دردناک است برای من. به متونی برمی‌خورم که می‌بینم بعد از گذشتِ این‌همه سال، فقط وسعتِ تلخی‌شان چند برابر شده‌است. چقدر مکان، چقدر غیاب، چقدر دلتنگی به آن روزها افزوده شده در این سال‌ها؟ فقط اشک‌ها می‌دانند.

finland

  • ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۸

پریشب دوست نقاش شاعرم را در اسپانیا سرطان بلعید. یادم نمی‌رود غروب‌هایی را که سودایی و شیدا، در قونیه می‌گشت و وقتی در عصری تلخ، خبر بیماریش را در ماشینش به من داد. جایی کنار باغ‌های گیلاس در حوالی ترازونا نگه‌داشت، با هم گیلاس می‌چیدیم و می‌گفت من رفتنی‌ام. گفتم: همه رفتنی‌ایم. خندید و گفت من زودتر. گیلاس‌های باغ میگل، سرخ‌تر می‌شدند و رنگ خون در رگ‌هایم، که دردی را لمس می‌کردم که ویسنته را پریشب در خود بلعید. رودخانه‌های رنج در رگ‌های او به گلوی من می‌ریختند.
در این یکی دو ماه، پرسش اوریدس در من آواره بود:
«آیا عشق فانی‌است؟» و اورفئوس می‌گفت:«نمی‌دانم…قطارهایی هستند که نمی‌خواهند، نه در میانه‌ی راه و نه در آخرین ایستگاه توقف کنند.» اوریدس نجوا می‌کرد: «آن پایین، از روح می‌پرسیدند و همه‌چیز با تنی مفقود جواب می‌داد…» و اورفئوس می‌گفت :«آره! این بالا، همه‌ی لباس‌های شبت را می‌بوسیدم، بعضی‌‌ها خوش‌بو بودند…» و دیشب در حالی که به سرطان خون فکر می‌کردم، می‌گفتم: تنها عشقی فانی نیست که از تجربه‌ی مرگ برگذشته‌باشد. اورفئوس صنوبری لرزان را نشان اوریدس می‌دهد و اوریدس می‌گوید: «می‌بینم، دریغ، فقط ریشه‌هایش را، ریشه‌هایی که چون ارواح گیاهان دست‌پاچه‌اند. عادت کرده‌ام که از آن پایین ببینم.»

  • ۴ نوامبر سال ۲۰۰۹

امسال در روز تولدم برف بارید. هیچ وقت فکر نمی‌کردم صبح روز تولدم، وقتی قراراست سوار دوچرخه‌ام شوم، باید تنش را از برف برهنه کنم. ظهر اما آفتابی بود. پیغام‌های تبریک را می‌دیدم، اما از من دور بودند. انگار آن‌ها هم محو شده‌بودند. باید آن‌ها را می‌تکاندم، همه‌ی نامه‌هایی را که جسمیتشان در جغرافیای دیگری جامانده‌بود. و راستش اهل فلسفه نیستم که مجردات و ایده‌ها بتوانند شادم کنند. کلارا، برایم شعر و دو فرشته فرستاد، فرشته‌هایش از دوره‌ی رنسانس می‌آمدند، دنبال فرشته‌ها را گرفتم تا ببینم کجا می‌توانم یک سال رفته‌ام را لمس کنم. ماسولینو، نخی شد که مرا به ماساچیو رساند و در تجسم هبوط ماساچیو بود که چیزی از تراژدی لمس می‌کردم، فرشته‌های ماسولینو، معصوم‌تر از آن بودند که باشند، ولی فرشته‌ی سرخ شمشیر به‌دست ماساچیو بر دروازه‌ی خروجی بهشت، واقعی‌تر بود. می‌توانستم به روشنی ببینم که در آن مرز، چه چیزی از من جا مانده‌است. ماساچیو در بیست و هفت سالگی مرد، با زهر کشته‌شد. به قدر کافی شخصیت تراژیکی داشت که فرشته‌هایش یخ نباشند. درباره‌ی استعاره‌های گناه نخستین می‌نوشتم و رابطه‌ی آن‌ها با تم سقوط که در شعر مدرن یک تم بنیادی است و هدیه‌ی تولدم بعدتر رسید، انگار هنوز در راه بود، دوری و دشواری گذر از مرز، از استعاره‌های مرز، از مرزهای شهود و تجلی، زمین و بهشت، او را به تعویق می‌افکند. چند خط بیشتر نداشت: هر بار که نوشته ای از تو می خوانم باور می کنم که کلمه هنوز زنده است در من و امیدوار می شوم که دوباره خواهم نوشت، شعری به بلندی شب‌های عشق بازیمان. سطرهایی که مرا به حکایت اورفئوس پیوند می‌داد. نخی که از شب‌های بلند عشق‌بازی ما، تا مویه‌ی اورفئوس و ظلمت جهان زیرین می‌رفت. از برف، به فرشته‌‌های برف، از فرشته‌ها به مرز بهشت و زمین، از مرز به زهر کشنده‌ی ماساچیو و از زهر به کلمه و از کلمه به شب‌های بلند عشق‌بازی و از شب به اوریدس می‌رسیدم. سر بر نمی‌گرداندم و نخ آدریان مرا به عرشه‌ی یک کشتی می‌کشاند که در آن ماریا زامبرانو از اسپانیا به آمریکای لاتین می‌گریخت. سال هزار و نهصد و سی و شش است، سال مرگ لورکا. آن کشتی حالا روی میز من است. پیش از آن‌که به راه افتد، صدای تو را شنیده‌است. کلمه‌ را حمل می‌کند. کلمه‌ای که هنوز زنده‌است. سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت است.

  • ۹ نوامبر سال ۲۰۰۹

دیشب از انتظار می‌نوشتم، از انتظار پشت درهای زندان و بعد دیدم چقدر دلم تنگ‌است. برف و مه همه‌جا را گرفته، نیمه‌های شب رفته‌بودم کنار دریاچه‌ی یخ زده قدمی بزنم، خیال کردم یخ دریاچه سفت است، سنگ درشتی را بلند کردم و کوبیدم روی یخ، آب از آب تکان نخورد. گفتم خودم امتحان می‌کنم. چند قدمی دور نشده‌بودم که یخ شکست و من در آب فرورفتم و اگرنبودند سنگ‌های درشت کنار دریاچه و دست‌های سرژیوی برزیلی شاید در اعماق آب یخ زده بودم.
صبح آمدم و نامه‌های شاملو را برداشتم که اسکن کنم. تمام روز در فاصله‌ی میان کلمات سرگردان بودم. به عبارت دلتنگی فکر می‌کردم. می‌دیدم که این واژه انگار بخش جدا نشدنی هویت من است. من همیشه دلتنگ‌ام. بعضی‌ها این عبارت را از سر تعارف به زبان می‌آورند. می‌توانند یک نامه را با آن شروع کنند یا تمام کنند، درست مثل همه‌ی عباراتی که به آب و هوا برمی‌گردد که فقط درآمد سخن‌اند یا گذرگاه‌های عبور از یک گفتار به گفتار دیگر. در من یک حالت دائمی‌است. بسیار شده که کنار کسی نشسته باشم و در همان دم دلتنگ او باشم. راستی در دلتنگی من چه چیزی پنهان است؟ هراس؟ هراس از ناپایداری؟ زندگی من پر از ناپایداری بوده‌است. شادی‌هایی که ابدیتشان نیم ساعت بود. تلخی‌هایی که یک لبخند یا نوازش از من ربود. نمی‌دانم، روزی که اینجا را ترک کنم، برای این سنجاب‌های کوچکی که روبروی من از درخت‌ها بالا می‌روند، دلتنگی می‌کنم. احساس می‌کنم در همه‌ی جهان پراکنده شده‌ام. گوشه‌ای از من در دهکده‌ی کرج است، در نور اتاق نشیمن، در کتاب‌خانه‌ی طبقه‌ی بالا، گوشه‌ای در کافه‌تراس واهه‌است و در طعم قهوه‌اش، گوشه‌ای در روستای من است و در نصیحت و شور مادربزرگم، یا در وسواس و مهر پدرم، در صدای مادرم، در طعم ساز نیما، در ذکاوت و حضور کلارا، در احساس گرم خانه کنار ناهید و سیاوش و مهری و سمن، در همه‌ی کسانی که فقط یک‌بار آن‌ها را دیده‌ام و در صدای تو وقتی تلفن زنگ می‌خورد، زنگ می‌خورد و پس از تقلای مدام جریان برق در سیم‌های تلفن، گوشی را بر می‌داری و می‌گویی تازه رسیده‌ام. شاید دشواری هستی‌ام در همین دیدن است. دوست داشتن دشوار است، اگر در لحظه‌ و در مکان حاضر باشی و جسمیت حضور را لمس کنی، آنوقت همیشه چیزی از تو در آن زمان و در آن مکان به جا می‌ماند. چیزی که هرگز به تو بر نمی‌گردد. خیال می‌کنم وقتی مرگ بیاید، می‌تواند فقط یک دلتنگی را با خود ببرد، از دست او ساخته نیست که مرا در همه‌ی مکان‌ها و زمان‌ها و انسان‌ها گرد بیاورد و با خود ببرد. من خاطراتم نیستم، چرا که خاطرات جسمیت خود را از دست داده‌اند. اما شاید دلتنگی‌هایم باشم. آن روز، آن اتاق، آن دم که وسایل رضا را می‌بردند و حجت همراه شجریان آواز می‌خواند که بهار دلکش رسيد و دل به جا نباشد و خلیل سرگردان بود و مزی سعی می‌کرد در سکوت همه را تسلی دهد و من که فیلم می‌گرفتم… امروز، آن‌روز بودم.

  • ۶ ژانویه ۲۰۱۰

این کلمات را در لحظه‌ی طلوع آفتاب می‌نویسم. روبروی من همه‌چیز در انبوه برف‌ها غرق شده‌است و درختان بلند پشت پنجره، سفید پوشند. سنجاب‌های شوخی و شور من، غیب شده‌اند. پرم از انتظار و دلواپسی. مدتی پیش یک آنتولوژی شعر می‌خواندم که نام غریبی داشت. شعر‌های کتاب آن‌قدرها چنگی به دل نمی‌زد اما نام آن را دوست داشتم: راهی برای اندازه گرفتن زمان. انگار، بیرون از مرزهای زبان‌مان، بیرون از مکانیتی که کلمات جسم دارند، فقط در حال اندازه‌گرفتن زمانیم. این‌جا معنای کلمات هربرت را می‌فهمم که وقتی اوضاع سرزمینش از همیشه بدتر شد تصمیم گرفت برگردد با اشاره‌ای به یک ضرب‌المثل پارتیزنی لهستانی که یک سرباز نومید بهتر می‌جنگد. شاید هربرت، برای زنده‌بودن فقط یک راه می‌شناخت: جنگیدن. با آن‌که عمیقا کلمات هربرت را لمس می‌کنم، ترجیح می‌دهم واژه‌ی جنگ را با واژه‌ی جنبش عوض کنم. این تغییر، نظام معانی هربرت را هم عوض می‌کند، آن‌ها که مایوسند، فقط می‌جنگند یا می‌میرند. اما، ‌کسی که حرکت می‌کند، در جنبشی نفس می‌کشد و معنا می‌آفریند، امیدوار است. این تفاوت ما، با کسانی‌است که رودرروی ما ایستاده‌اند. روزی که ما هم ناامید شویم، فقط می‌جنگیم یا می‌میریم، یعنی دردمندانه می‌پوسیم.
من زمان را با کلماتم اندازه می‌گیرم، آن را با پرسش‌هایم وزن می‌کنم. می‌نویسم، ترجمه‌ای از شعر و فلسفه‌ی زامبرانو را. مقدمه‌ای که بر این کتاب‌چه تصنیف می‌کنم، شاید دراز باشد، به درازای شب‌های این‌جا. آن را در پاییز و زمستانی می‌نویسم که سرد است، تاریک است و هر آن ماشین‌های نیروی انتظامی از روی تنم رد می‌شوند. صدای شاملو را می‌شنوم که در اتاقم می‌پیچد،‌اتاقی که آفتاب تازه روشنش کرده‌است: «تنها آن‌که بزرگترین جا را به خود اختصاص نمی‌دهد، از شادی لبخند بهره می‌تواند داشت. آن‌که جای کافی برای دیگران دارد، صمیمانه‌تر می‌تواند با دیگران بخندد، با دیگران بگرید.»
حق همین‌است، من کسی نیستم. پیشاپیش نامی ندارم. شعر، به من نام می‌دهد. در هیچ‌کس بودنم زندگی می‌کنم تا شعر نامی به من دهد و آن روز بر لبه‌ی مرگ و زندگی من می‌لغزد: «نان پختن، نان شکستن، نان قسمت‌کردن، نان بودن.»

  • ۱۲ ژانویه سال ۲۰۱۰

خودم را در این فاصله گم کرده‌ام. دیوارهای اتاقم مرا می‌جوند. تنها دریچه‌ام به جهان معنا، صدا و کلمه است. بدون جسم، بدون لمس. همه‌چیز در جغرافیای معنای من روز به روز موحش‌تر می‌شود،  از دیکتاتورهایی که قبای جنبش سبز به تن کرده‌اند، از صدای موحش مردانه‌شان می‌ترسم. می‌دانم آدمیزاد فقط چند راه دارد که از شر جسد خودش خلاص شود اما هزاران راه برای زنده‌بودن هست. دیکتاتورها بیشتر به گورکن‌ها شبیه‌اند. بدون آن‌که هستی زنده‌ای را لمس کنند و تاریخ رنج‌ها را بدانند، فقط چال می‌کنند، کارشان را انجام می‌دهند. گورکن‌هایی که خودشان می‌کشند، خودشان چال می‌کنند و زندگی از ما چهره پنهان می‌کند، غایب می‌شود. دیکتاتورها به رازهای ما سرک می‌کشند، کلمات ما را می‌بویند، قوانین به آن‌ها چنین حقی می‌دهد. شوخی‌ها و شیطنت‌های ما برایشان سم‌ است. در برابر شوخی‌ها و شیطنت‌های ماست، در برابر زندگی‌های ماست که مردگی خود را به یاد می‌آورند، نمی‌میرند و می‌کوشند ما را هم چون خود بکشند، دیکتاتور کنند. آن‌ها دیدن را یاد نگرفته‌اند. همه‌ی مردانی هستند که زنان خود را نمی‌بینند. همه‌ی زنانی که بر زخم‌ها نمک می‌پاشند. خودم را در این فاصله گم کرده‌ام، خودم را در این فاصله پیدا می‌کنم. دیوارهای اتاقم را لمس می‌کنم. گناهانم را، عشقم را و تنهایی را. شادی صدایت را که کم می‌آورم، دیگر زمین نمی‌چرخد. سنجاب‌ها محو می‌شوند. برمی‌گردم تا برف‌‌ها آب شوند. تا کلماتم دوباره شکل تو را به خود بگیرد.

  • ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۰

امروز، در جمله‌ا‌ی کوتاه، کلارا خانس برایم نوشت: «لابورده‌تا درگذشت، می بوسمت.» بر مرگ او گریستم! در ساعاتی بعد، مدیر برگزاری جایزه‌ی شعری در اسپانیا که امسال به من تعلق می‌گیرد، خواست یک شعر دو یا سه سطری برایش بفرستم که اصطلاحن شعری‌است که برای سنگ قبر خودت می‌نویسی. از غیاب خویش می‌نوشتم، از مرگ. ساعاتی بعد، دوست نادیده‌ای برایم نوشت که «گریه می‌کنم با شعرهات، می‌دونی؟» و دقایقی بعد، وقتی در سکوت، سرمای ستارگان و دود سیگار معلق بودم دریافتم قدرت غیاب را. روزی روزگاری می‌نوشتم: «وقتی یک بوسه، هنوز می‌تواند جنگی را ختم کند، ذخیره‌ی همه‌ی بمب‌هایت را بر شهرهای من ‌خالی کن!» آن‌روزها هنوز لمس نکرده‌بودم موقعیتی را که نتوانی هیچ راهی پیدا کنی به همان یک بوسه که هر دو اشتیاق آن را دارید تا شاید به زخم ویرانه‌هایتان برسید. نمی‌دانستم که کارد، در فاصله، موشک قاره‌پیما می‌شود و قدرت انفجارش نه از اراده‌ی ویرانی‌ ما، که از فاصله می‌آید، از غیاب.
در عین‌حال در یک‌ سال گذشته فهمیدم که بسیاری از ما به غیاب بدهکاریم. یعنی وقتی بمبی درکار نیست، وقتی به خانه رسیده‌ایم و در آشپزخانه کاردی در انتظارمان نفس‌نفس نمی‌زند، یعنی وقتی برای هم در فاصله، نشانه‌ی کوچکی می‌فرستیم از شعله‌های آبی، از اشک و تنفس نامتناهی، آن‌وقت، فاصله کوچک می‌شود، غیاب به چشم نمی‌آید. وقتی فاصله در فاصله از پیش چشم برمی‌خیزد، ما به غیاب بدهکار می‌شویم. این‌جا غیاب زخم‌هایمان را درمان می‌کند، فاصله ما را به هم نزدیک می‌کند به قدر یک بوسه.
تنها آدم‌های اندکی هستند، کمتر از انگشت‌های یک دست برای یک‌نفر، اگر بختیار باشد، که حضورشان و مهرشان به قدرت غیاب وابسته نیست. آن‌ها موطن ما هستند. راستی وطن من کجاست؟

پنجره را باز می‌کنم، ماه در آسمان است. ریوکان می‌نویسد:
به جا نهاده دزد
در پشت سر:
ماه را در پنجره‌ام.

  • ۱۱ فوریه ۲۰۱۱

در قطاری که از پاریس به مقصد آمستردام می‌رود، کنار کودکی نشسته‌ای که در زندگی‌اش، فقر و مکنت و وهن را زیسته‌، اما از خیانت چیزی نمی‌داند. جهان از دریچه‌ی چشمش با تفنگ و تیپا بیداد روا می‌دارد، هنوز خبر از کسانی ندارد که با پنبه سر می‌برند، سرزمینی را نمی‌شناسد که در آن لبخند و آغوش‌های گشاده معنایی جز دسیسه نمی‌دهند. در قطاری که از پاریس به مقصد آمستردام می‌رود، کودک در میان یک نمایش صابونی، که بازیگرانش جز مدعیان حقوق بشر،‌ دموکراسی و هنر یک سرزمین نیستند، مغاک خیانتی را لمس می‌کند که راوی تاریخ ماست. قطاری که از پاریس به آمستردام می‌رفت، کودک را به اعماق تاریخ وحشت می‌کشاند و مرا به کامپای خویش.

در ساعتی که قطار به ایستگاه آمستردام می‌رسد، دوست سیاه‌پوستی در ایستگاه منتظر ماست. کشورش سال‌ها مستعمره‌ی هلند بوده‌است در شمال برزیل. نسبش از یک سو به آفریقا می‌رسد،‌ از دیگر سو به چین و نسب از هندوستان نیز برده‌است. شاعران سرزمینش را نمی‌‌شناسد.آفتاب بر چمدان‌های ما و بر مستعمرات غروب می‌کند. به رودخانه‌ی سن فکر می‌کنم، به سیاهکل و خیابان‌های اشغالی‌مان هنوز تنها جایی‌است که می‌توانند بر تلخی شعر هولان رویای دیگری را بیدار کنند.در پاریس بر جلد یک بطری نوشتم که «من از فرو رفتن،‌ تن زدم»، هولان این اجتناب را،‌ این مقاومت و آفرینش را در کامپا جست آن‌جا که نوشت :«نه اين‌که نخواهم زندگی کنم، ولی زندگی چنان کاذب است که حتی اگر صادق بودم، مجبور بودم حقيقت را در مرگ جستجو کنم و من همين‌کار را می‌کنم…»

گوش‌ها بر ریل، چون کودک شعرهای هولان بیداری یک رویا را انتظار می‌کشم که ویل للمکذبین!

  • ۵ می ۲۰۱۱

صادق هدایت در نامه‌ای به شهید نورائی می‌نویسد : «به هر حال این اوضاعی است که می‌بینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم می‌سوزیم و می‌سازیم. قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد. سگ بریند روی قسمت و همه چیز. خیال دارم یک چیز وقیح مسخره درست بکنم که اخ و تف به روی همه. شاید نتوانم چاپ بکنم. اهمیتی ندارد ولیکن این آخرین حربه‌ی منست تا اقلاً توی دلشان نگویند “فلانی خوب خر بود!”»

  • ۱۰ می سال ۲۰۱۱

در من بی‌نهایت چشم زندگی‌ می‌کنند. چشمی که بدون فاصله نگاه می‌کند، چشم‌هایی که با فاصله‌ی روزها و ماه‌ها و سال‌های رفته به من خیره می‌شوند. چشم بدون فاصله نمی‌پرسد، می‌بیند. چشم‌های دور از لحظه، سوال می‌کنند. هرچقدر که دورتر باشند، بیشتر سوال می‌کنند. گاهی مرا هل می‌دهند، گاهی متوقف‌ام می‌کنند. خلاصه آن‌ها هستند که در عین خاموشی، مدام در سرم همهمه به راه می‌اندازند. آن‌ها مرا وادار کردند از سرزمینم بروم. همه چیز اما در اختیار آن‌ها نیست. گاهی زور هست بالای سرشان. مثل خیلی سال پیش که مجبور شدم موبایل بخرم. چشم‌ها، اخم کردند. اما چشم دیگری بود بیرون از من. نه دور در فاصله‌ی مکان که نزدیک من، کنار من، در محور مکان. آن چشم، محزون می‌شد وقتی چشم‌های من اجتناب می‌کردند. حالا که کیلومترها از آن چشم و از آن مکان فاصله دارم، موبایل به کارم نمی‌آید. وجود دارد، اما بی مصرف افتاده است. شاید ماه‌ها بگذرد و کسی تماسی نگیرد. اما وقت‌هایی که بود، وقت‌هایی که باید هر ثانیه به آن نگاه می‌کردم تا ببینم کدام چشم غایبی دلواپس است(یا چشم به راه است یا حتی می‌ترسد)، هیچ‌کاری ازش بر نمی‌آمد. نه می‌توانست دلواپسی‌ها را شکست دهد، نه چشم‌ به راهی‌ها و نه هراس‌ها را. آن‌ها همان‌جا بودند. چون، راستش کسی (جز مادرم)چشم به راه (من) نبود. شاید چشم‌به راه هرچیزی که با من ممکن می‌شد بودند، اما در دلواپسی‌هاشان من به امکان، به ابزار تقلیل یافته بودم، غایب بودم. میان نمایش یک احساس و خود آن هم زمین تا آسمان فاصله هست. همان ماجرای تفاوت نمود و جلوه در برابر ذات و اصل.
این سوی دنیا، در آن انزوای مخوف زمهریر، خطای دیگری هم کردم. شاید خطایی بزرگتر از خریدن موبایل. از سر نوستالژی، فیس‌بوک را جدی گرفتم. یعنی سعی کردم خودم را بکشانم به فضای مجازی تا دیگر این‌همه دور نباشم. این‌همه دلتنگ نشوم. خوب، گاهی آدم ویرش می‌گیرد که یک کاری را بکند. منتها فیس بوک، مرا تنهاتر کرد، مرا دلتنگ‌تر کرد، مشغول‌تر کرد به همان‌چیزهایی که ازشان گریخته بودم. لطفش فقط به سه چهارنفر رفیقی بود که آن‌جا شناختم و بس. اصلن من بچه‌دهاتی را به این چیزها چکار؟ من دوست دارم کنار ولتاوا بنشینم و شعرم را بنویسم. دوست دارم، ترجمه‌ام را در کنج اتاقم پیش ببرم. معناهای زندگی من در چهار محور خلاصه می‌شد: شعر، سفر، هنر و عشق. شعر را که می‌نویسم و می‌خوانم. کلی کتاب و فیلم و موسیقی نخوانده-ندیده-نشنیده هست که هر روز به دستم می‌رسد و می‌بینم یک دنیا کار هست و همه محتاج تمرکز و توجه. همان‌ها هم مرا با خود به همه‌جا برده‌اند. احمقی هم که برود عشق را در فیس‌بوک جستجو کند از تمام بلهای جهان سر است. نیازی هم ندارم که خواننده‌هایم را ببینم و بشناسم. به من چه؟ هرکسی دوست داشت این صفحات را می‌خواند، هر کسی هم نه، حق دارد هر لچک و لیچاری که خواست بار من کند یا نکند. حوصله ندارم راجع به کثافت و رذالت بیش از آنی که می‌دانم بدانم. اصلن این‌همه اطلاعات در مورد بقیه یا حتی خودم به چه دردم می‌خورد؟

  • ۱۸ می ۲۰۱۱

چهارسال پیش وقتی خبرنگار رادیویی در اسپانیا از من می‌پرسید که چقدر می‌توانی بیرون از موطن خودت دوام بیاوری، می‌گفتم حالا که یکی دو ماه این‌جا هستم دارم بی‌تابی می‌کنم یعنی بیش‌تر از این از من ساخته نیست. ماه پیش که دوست عزیزی در تهران خود را از منجلاب حیات خلاص کرد، در خاطرم تصویر مهاجری تکرار می‌شد که در میدانی در آمستردام خود را به آتش کشید. درست چند هفته بعد از آن‌که من از آمستردام به پراگ رسیدم. چند هفته پیش هم شاعر عزیزی، وریا مظهر، در فنلاند ناپدید شد. یادم هست سال پیش که حال و روز خوشی نداشتم، مستانه تا کمر در دریاچه‌ی یخ‌زده‌ای فرو رفتم و اگر نبود دست‌های دوست برزیلی‌ام شاید در آن اعماق ناپدید می‌شدم و بارهای بسیار که خود را در برف، در جنگل خاموش گم و گور می‌کردم و دوستانم که آشفتگی‌‌های مرا می‌شناختند مرا یا کنار دریاچه پیدا می‌کردند یا مایوس از پیداکردنم، تا صبح صبر می‌کردند و بعد زنگ خانه‌‌ام را می‌زدند. میل نبودن و محو شدن همه‌جا با من بود در این دوسال . در بالای پل رودخانه‌ی سن، در بالای پل چارلز. منتهی همیشه دستی مرا از وسوسه‌ی مغاک حفظ کرد: دست‌ مهربان شعر.برای منی که در این‌سوی خاک، بی‌تابی می‌کردم، تجربه‌ی فاصله، زیستن ناگزیر در این عبارت شاملو بود : «در حضور متظاهر مهر است، ‌اما چون برفتی خاطر بروفتی.» این روفتن خاطره را به تقریب در همه‌ی دوستانم دیدم. جز به تعداد انگشتان یک‌ دست، دیگران فقط تظاهر مهر را خوب آموخته‌بودند. حق داشت کسی که نوشته بود : «هستند آدم‌هایی که خودشان سنگ گورشان را روی دلت می‌گذارند و هرچند که آن‌ها می‌میرند سنگینی‌اش روی دل تو می‌ماند»

  • ۲۱ می ۲۰۱۱

کو اون، شاعر خوب کره‌ای می‌نویسد :«نمی‌خواهم شاعر باشم، آرزو دارم که روزی یک شعر بشوم.» میلان روفوس می‌نویسد:«بهتر است بگویم که هرچه می‌گذرد بیشتر به وجود شاعرانی ایمان می‌آورم که در زندگی خود هرگز شعری ننوشته‌اند.آن‌ها فروتن‌اند. هنوز نمی‌خواهند به کلمه اعتماد کنند. گاهی در برابرشان احساس خجالت می‌کنم. قدیمترها نوشته بودم که من انسانی هستم که شعر را، برای چیزهایی که بیرون از شعرند، به کار می‌برم. نمی‌توانم دست از این باور بردارم که اساسی‌ترین پدیده‌ها در فراسوی کلمات قرار دارند. بودن، فراسوی کلمه است.» استانسکو نیز می‌نویسد: «به رغم خطر تکرار باید بگویم که من به وجود شاعران باور ندارم، به شعر زندگی ایمان دارم.»
راستی، شاعرانی که در زندگی خود هرگز شعری ننوشته‌اند. همین شاعران فروتن و بی‌اعتقاد به کلمه چطور شعرهای ما را می‌خوانند؟ قطعن شعرهای ما به کارشان نمی‌آید.
روفوس می‌نویسد:

تا بتوانی آن را روی میز بگذاری
مثل یک تکه نان
یا آب
یا مثل نمک میان دو انگشت. شعر چنین است.

وقتی شاعران حقیقی، شاعرانی که از سلطه‌ی زمان و سرمایه رها بوده‌اند، شعر را بیرون از شعر، میان همین مردم صمیمی که هرگز شعری ننوشته‌اند جستجو می‌کنند، پس اهالی مطبوعات و تریبون‌های رسانه‌های متعدد از چه حرف می‌زنند؟
در تمام زندگی‌ام، به هیچ چیز بیشتر از مطبوعات ظنین نبوده‌ام. مشاغلی چون قصابی و نانوایی از نظر من بیشتر از روزنامه‌نگاری با شعر رابطه دارند. خوب که چه؟ ربطشان در چیست؟ اینکه هر دو با کلمه سر و کار دارند؟ یعنی اگر کسی بلد باشد خوب خبر تنظیم کند، یا گزارش بنویسد، یا حتی زبان را به چربدستی به کار ببرد آیا قادر است شعر هم بنویسد؟ در سی و پنج سال اخیر، به نظرم حتی نظام توتالیتر حاکم، آنقدر به شعر و عمل شاعری لطمه نزد که روزنامه‌چی‌ها و اهالی مطبوعات زدند. کافی‌است کسی یک نگاهی بیندازد به حرف‌هایی که در روزنامه‌ها، وطنی یا غیروطنی در مورد شعر چاپ می‌شود و آن‌ها را مقایسه کند با جستارهای معمولن کوتاهی که شاعران در مورد شعر نوشته‌اند. چیزی که اساسن در مطبوعات حذف می‌شود، زندگی‌است. زندگی‌است که به سرمایه‌های نشانه‌گانی تقلیل می‌یابد. بیرون از «متن سرمایه‌های نشانه‌گانی» در مطبوعات غایب است و «بیرون از متن»، همان زندگی‌است. روبرویی شاعرانی از جنس هولان، روفوس، لورکا، استانسکو، گاموندا و امثالهم با موجودیتی به اسم زندگی، به هیچ‌وجه سانتی‌مانتال و مفهوم‌محور نبوده‌است. روفوس در شعری می‌نویسد:

در زمانی دور
وقتی ریگ هنوز روان بود
خدا، به شاعر فرمان داد که بایستد
و بدو گفت:

« از هرجایی که آمده باشی
فرزند منی.
رسالت تو آوردن گرماست به جهان.

برای کلمات هر شعر اما
باید به میان شکاف‌های‌ ژرف خانه
قدم بگذاری.»

از این شکاف‌های ژرف، از این درزها که علامت زمان و زلزله‌اند، سرمایی بی‌پایان به درون خانه رخنه می‌کند. در همین شکاف‌هاست که مخاطره‌ی بودن تجربه می‌شود. آن‌جا که بیرون و درون به هم می‌رسند. وقتی درون، وقتی خانه در هجوم زمان ترک بر می‌دارد و «هر شیار از اندوهی جانکاه حکایت می‌کند».
روفوس، در شعرهایی که برای دخترش نوشته‌است نه قصد دارد من و شما را متعجب کند، نه به دنبال آن است که سرگرممان کند با انبوه تصاویر زیبا یا حتی با زبانی که شعبده می‌آفریند. شعرش روشن‌است، اما ساده نیست. روشن است، به آن معنا که دروغ نمی‌گوید. چون شعریت شعر نه در تصاویر فریبنده‌است و نه در شعبده‌ی بلاغت زبانی. برعکس شعریت شعر، در مخاطره‌ی مواجهه است با ساده‌ترین مسائل هستی. شعر، مرد یا زنی نیست که از دور با لباس‌های زیبا و عشوه‌های فریبنده جلوه می‌کند، ‌اما وقتی به درونش قدم می‌گذاری با ابتذالی روبرو می‌شوی که در همه‌ی بازارهای دنیا، میان توریست‌ها دست به دست می‌چرخد.
کنار رود دانوب، با دو دوست ایرانی‌ام و با بوریس مهربان و یانای زیبا نشسته‌‌ایم و لب رود به لحظه‌ای فکر می‌کنم که زیبایی‌ها به هم گوش می‌کنند، با هم حرف می‌زنند و می‌خندند. کلمه‌ی «دن آرام» مدام در سرم می‌چرخد و مرا بر می‌گرداند به سرزمینم، آن‌جا که شاعران به هم گوش فرا نمی‌دهند. یک‌سره حرف می‌زنند. برای همین روفوس را درک می‌کنم وقتی از شاعرانی حرف می‌زند که به زندگی خویش شعری ننوشته‌اند، چون آن‌ها هستند که در سخاوت و فروتنی شعر را در آغوش می‌کشند. رقابت، خودخواهی و قدرت‌طلبی وقتی با کاهلی و تنبلی همراه می‌شود، جوامع ادبی ما را شکل می‌دهد. جامعه‌ای فرورفته در میل سیری‌ناپذیر امپراطوری که متاسفانه هرگز ما را به حال خود رها نکرده‌است، آدم‌ها برای مقاصدشان یارگیری می‌کنند، لشکرکشی می‌کنند.آن‌جا که عرصه‌ی شعر به میدان نبرد بدل می‌شود و در این میدان، به لطایف‌الحیل همه دنبال فتح‌الفتوح‌اند. به رغم آن‌که شعر، عرصه‌ی رقابت نیست. هیچ شاعری با شاعر دیگر رقابت نمی‌کند، برعکس به هم گوش می‌کنند و هرکس پرسش خودش را دارد. شعله‌ای که یکی به جهان می‌آورد، در شعله‌ی دیگری محو نمی‌شود. دنیا سردتر و تلخ‌تر از آن است که قهرمانان انگشت‌شمار توان ورود به همه‌ی شکاف‌هایی را داشته‌باشند که بر پیکره‌ی این خانه‌ی کهن افتاده است.

  • ۱۰ اگوست سال ۲۰۱۱

دو سال پیش، فردا به فنلاند می‌رسم. امشب مادرم استکان‌های چای را مدام پر و خالی می‌کند. به عکس‌ها نگاه می‌کنم، به دست‌نوشته‌ها و نمی‌دانم کدام را ببرم، کدام را بگذارم. آن‌جا نیستم. نیمی تردیدم و نیمی تصمیم. تردیدم به دست‌های مادرم خیره می‌شود، به خانه‌ای در همسایگی، که شکنجه بود و خواهش بود. از پنجره‌ی تاریک به شهر نگاه می‌کنم و آن‌خانه در تردیدم می‌آویزد و آن را می‌غلتاند به بستر تصمیم. در بستر به هم می‌پیچیم و من پیراهن تردیدم را در چمدان تصمیم به فرودگاه می‌برم. دو سال پیش، فردا به فنلاند می‌رسم.
فنلاند سرد است. حتی در تابستان، پاییز است .برگ‌ها می‌ریزند، دوستانم می‌ریزند. آن‌‌ها در جغرافیایی دیگر منجمد می‌شوند. سرد آن‌قدرها که آن‌خانه در سیم‌های تلفن می‌پیچد و گرم نمی‌شود، نمی‌شود و اشغال می‌شود و شعار ما بسیاریم بر مویرگ‌های جغرافیا مورس می‌شود. اراده‌ی جغرافیا، رمز سکوت‌ها و صدای نفس‌ها را می‌گشاید و یک ماه، سه ماه می‌شود و سه ماه شش ماه و شش ماه، دوسال که فردا به فنلاند می‌رسم. یخ‌ها به پیراهنم حمله‌ور می‌شوند. وجود، صدای شکستن درختان است. وجود، دویدن اشباح است با هدفون و اسکیت بر سطرهای کاغذ که وسعت سفیدی‌اش نوشتن را ناممکن می‌کند. فردا، دو سال پیش است.
تردیدم تنها شده‌است. تصمیم‌ام تنها شده‌است. مادرم هنوز استکان‌های چای را پر و خالی می‌کند. به عکس‌ها نگاه می‌کنم، به دست‌نوشته‌ها و می‌دانم که آن‌ها در سکون جاودانشان پیر نمی‌شوند، نمی‌لرزند. در همان اتاق نشسته‌ام، در دوسال پیش، فردا. اتاق، بی‌مکان، در خانه‌های بسیار ساکن شده‌است، موقتن بزرگ شده‌است، کوچک شده‌است. خود را در فرودگاه‌ها تکانده از استکان و نعلبکی، از لباس و کتاب، حالا که امشب مادرم استکان‌های چای را مدام پر و خالی می‌کند و من آن‌جا نیستم.

  • ۱۸ اگوست ۲۰۱۱

از خودم می‌پرسم، سوریا کجاست؟ سال گذشته وقتی در بالای مونکایو بودم، از آن ارتفاع، مسیر جاده‌ی دوهزار را به خاطر آوردم. ده سال پیش، درست پس از تراژدی شکست جنبش دانشجویی ایران که عشق‌ها را هم به سرنوشت خویش دچار می‌کرد، چند روزی سر به کوه گذاشتم. در بالای البرز،جایی که کوهستان البرز، جغرافیا را دو شقه می‌کند، چای درست کردم. آتشی آفروختم و زمان ساکن شده بود. باد تندی می‌وزید. بوی چوب سوخته بود و گرمایی آشنا در دست‌هایم. مونکایو را در بالای البرز زیسته بودم. زمان در مکان متوقف می‌شد و از تجربه مجسمه‌ای خلق می‌کرد. مجسمه در ما حمل می‌شد. خود را در سایه و روشن نشانمان می‌داد. در فاصله‌ی میان خواب و بیداری، در رخصتی که آگاهی خاموش می‌شود، یک مکان به مکانی دیگر بدل می‌شود.
ماچادو زمین سوریا را خشک و سرد می‌داند. میان تپه‌ها و رشته‌کوه‌ها، چمن‌های سبز و دامنه‌های خاکستری، بهار می‌آید. زمین زنده نیست، رویا می‌بیند. سوریای سرد و ناب، با سودای تلخ شهری رو به زوال. این شهر رو به زوال، با این سودای تلخ، انگار در اعماق ماچادو زندگی می‌کند. لک‌لک‌ها می‌آیند تا بر برج ساعت بنشینند. پالاسیو باید وقتی نخستین گل‌های سرخ، وقتی نخستین سوسن‌ها باز می‌شوند بر غروبی آبی از اسپینو صعود کند، آن‌جا که زنی در خاک خفته است.
راستی، سوریا چطور در اعماق ماچادو حک می‌شود؟ چرا صعود باید در ساعتی اتفاق افتد که موقع رسیدن لک‌لک‌هاست و ساعت شکفتن نخستین گل‌های سرخ و سوسن؟ لک‌لک‌ها به سوریا نمی‌روند. لک‌لک‌ها در ماچادو، بر برج ساعتی فرود می‌‌آیند که در درون شاعر زندگی می‌کند. آیا هرگز پس از سوریا، ماچادو در شهری دیگر از خواب برخواست؟ نمی‌دانم. اما این مزارع سرد در شعر دیگری نیز ظاهر می‌شوند. در پایین خیابانی بلند،‌ آن‌جا که لورکا در محاصره‌ی تفنگ‌ها به سوی مرگ می‌رود.
در قصه‌های شمال غرب ایران وقتی زمانی دراز روستاها و جان آدمیان در محاصره‌ی سرمایی سخت گرفتار می‌شود، یعنی لک لک جایی پشت کوه‌های بلند گیر کرده‌است و نمی‌تواند خود را به آدم‌ها برساند. در قصه‌های ما راهی جز این وجود ندارد که پسری جوان تا کوه‌های بلند برود، لک لک را پیدا کند، آن را در پیراهنش با گرمای تنش گرم کند و به روستا بیاورد. در قصه‌های ما اگر انسان تا سرمای یخبندان نمی‌رفت و اگر گرمای تنش نبود، سرما نفس زمین را می‌ربود.
شعر، ساعتی را پیشگویی می‌کند که لک‌لک‌ها می‌رسند. ساعتی که نخستین گل‌ها گشوده می‌شوند و باید از کوهی صعود کرد که نشان غیاب است. غیاب، شهرها را، مکان‌ها را در جان ما حک می‌کند.

  • ۱۶ دسامبر سال ۲۰۱۱

هیچ‌کس منزه نیست. آن‌که بر طبل تنزیه می‌کوبد، آدمی را قلم می‌گیرد تا خدایی دروغین بر جایش بنشاند. به خودم که نگاه می‌کنم می‌بینم سراپا اشتباه بوده‌ام و در این میانه گاه بارقه‌ای بود که مرا به فردا می‌کشاند.گاهی اوقات، میل از موقعیت‌هامان قصه‌ای می‌سازد غیرواقعی و در آن حکایت خودمان را فریب می‌دهیم. درد غربت و ناامنی مدام، خستگی و ملالی که فرزند تشویش و خنجرهای بی‌امان واقعیت روزمره‌است، باعث می‌شود گاهی که آدم فیلش یاد هندوستان کند. هندوستانش را می‌آراید با خیال و تطهیر می‌کند و بعد که بر می‌گردد به مرزهای کلمات‌اش می‌بیند که با همان واقعیتی روبروست که پیش از این. تنها خطایی نابخشودنی مرتکب شده‌است و آن چشم‌پوشی از موهبت بارقه‌ی نگاهی است در دل همین واقعیت موحش روزمره‌ که می‌توانست زیبا باشد.

  • ۲۹ دسامبر سال ۲۰۱۱

خاطرم هست وقتی اولین چاپ کتاب «شب مادر» ونه‌گات در آمده بود، توی تاکسی در مسیر ولنجک به مجیدیه خواندش را شروع کردم. حقیقتِ این کتاب در رابطه‌ی میان هویت و بازی نقش‌ها نهفته بود.این‌که چطور تصور ما از خود و نقشی که در یک بازی ایفا می‌کنیم،‌ از هم فاصله می‌گیرند و یک‌روز در می‌مانیم که ما کدام‌ایم. نزدیکی‌های مجیدیه بود که دیگر نمی‌توانستم جلوی اشکم را بگیرم. بازی‌هایی که ما را درگیر می‌کنند، بسیارند. انتخاب ما به ورود یا خروج از هر بازی و هر نقش است که کیستی ما را شکل می‌دهد. آن‌که پرهیزگارانه بر طبل زهد می‌کوبد، معمولن یا دروغگوست یا پیشاپیش مرده‌است. اما همانقدر که انتخاب ما به ورود اهمیت دارد در شکل‌گیری‌مان، گزینه‌ی «خروج» شاید اهمیتی فزون‌تر داشته باشد، چرا که بازی‌های بسیارند که «ورود» ما به آن‌ها نداسته است، اما در گذر زمان می‌توانیم خود و نقش خود را در آن‌ها پیدا کنیم. در دل این بازی‌ها دفرمه می‌شویم و هرگز آن «من» نخستین نخواهیم بود. منتهی هر انتخابی یک امر اخلاقی‌است، اخلاق در معنای وسیع‌اش. همیشه خروج را با وسواس انتخاب کرده‌ام. مثل این‌بار که شاید بیش از دو سال طول کشید. دو سالی که در برزخ انتخاب گذشت. چنان درگیر آن بازی بودم و چنان آن را جدی می‌انگاشتم و چنان به لعاب زیبای بازی خود را فریفته بودم که خیال نمی‌کردم روزی به خود نگاه کنم و فریاد اورتن را بشنوم در مرثیه‌ی ششم «و بعد معجزه‌ی ناقص‌الخلقگی است» که «بچرخ، دوباره، زودباش!». وقتی شعر خاوران را می‌نوشتم، هفت ماه پیش از آن بود که از ایران بروم. تا چند روز پیش هنوز نمی‌دانستم که چطور می‌توانم از مرز بگذرم. مرزی در درونم بود که از آن نمی‌گذشتم. چند روز پیش، انگار که دوربایستی و به بازیگران نگاه کنی،‌این‌بار در جایگاه یک تماشاچی و نه در نقش اصلی و بتوانی خود را در آن دیگران ببینی و بشناسی، به خود نگاه کردم. زمین بازی، همان زمین بود. قواعد بازی همان بود که همیشه بود، بازیگران عوض شده‌بودند. برای من «خروج» یک حادثه است. حادثه‌ای که باید خود را در خلوص واکاوی کنم. واکاوی و نقدی که اگر برخویش بتوانم به درستی اعمال کنم، شاید به کار دیگران نیز بیاید. من چندروز پیش، سرانجام از مرز گذشتم. در بازخواندن تجربه‌ی «خروج» و درگیری بازی شاید بتوانم به قسمتی از بیماری‌هایی بپردازم که سرزمینی را که روزی موطنم بود، چنین به ویرانی کشانده‌است.

  • ۳۰ دسامبر سال ۲۰۱۱

ارائه هر تصویری از یک موقعیت تنها از دریچه‌ی نقد خویش ممکن است. این «خود» است که نقشی را می‌پذیرد و در تعامل و درگیری، آن «موقعیت» را دوام می‌بخشد. در این بستر می‌شود به پرسش‌هایی از این دست هم پاسخ داد: «آیا مبارزه‌ی بدون خشونت ممکن است؟» جواب این پرسش‌ها هرگز اعتبار عام ندارند، برعکس مثل اکثر پاسخ‌ها، اعتبارشان در قلمرو یک تجربه و یک موقعیت است و شاید بتوان در یک دستگاه شناختی به نگاشتی از یک زمین بازی کوچکتر به حوزه‌ی فراختری دست یافت و فرضیه‌های متعدد را در این دستگاهِ «نگاشت» یا «تعمیم» سنجه کرد. برای این‌کار نیاز به ایجاد مدل اولیه‌ای داریم از یک موقعیت. به باور من، جوهره‌ی نقد غمخوارگی است. نقدی که به تخطئه، ایرادگیری یا حتی عیارسنجی «دیگری» برمی‌آید، عملن جنگ‌های جهانی را پایه می‌گذارد. علاوه بر این، در موقعیت «خروج» از من ساخته نیست که به نقد «دیگری» یا «دیگران» بپردازم. قصد من، روبرویی با خطاهای شناختی خویش است در یک موقعیت. دریافتن خطای باصره و علل پیدایش آن در من. در «من»‌ای که شاید دیگری هم بتواند در خویش به خویش تعمیم‌اش دهد. از نظر من، بدون تجربه‌ی زیسته و حضور تن انسانی نمی‌توان به فرضیه‌ای دست یافت که بتواند کاری انجام دهد. تن نیچه در فلسفه‌اش حاضر است. تئوری در تعامل با تجربه‌ی شخصی یا شخصی‌شده شکل می‌گیرد. این‌که چطور و در چه نظام توپولوژیک تجربه‌ها به تئوری نگاشته می‌شوند امری دیگر است. شاید واکاوی گونه‌های این نگاشت هم در نهایت به نقد دیگری از خویش بیانجامد که جوانب دیگر خطاهای شناختی منِ «ما» را افشا کند.

  • ۱۸ ژانویه ۲۰۱۲

گاهی ناگهان اتفاق می‌افتد. منظورم مرگ نیست. منظورم این است که گاهی صبح از خواب پا می‌شوی و می‌بینی وزنی از روی سینه‌ات برداشته شده‌است. سبکبالی، بی‌آنکه چیزی بر معلومات‌ات افزوده شده‌باشد. ناگهان، اشیا را جور دیگری می‌بینی. شاید خاطره‌ای فراموش شده‌‌است. شاید یک واژه، تنها یک واژه معنایش عوض شده‌است وقتی خواب بودی. این روزها چنین‌ سبکبالم. بی‌آنکه واقعیت پیرامونم تغییری کرده باشد. دشواری‌های پیش‌رویم را حتی با وضوح بیشتری لمس می‌کنم، اما انگار آن‌ها هم نمی‌توانند چیزی را از درونم بربایند که ناگهان به مثابه‌ی شهودی روشن پیدا شده‌است تا ماندگار شود در من. همین شهود بی‌واسطه، مرا به تصمیم رساند ناگهان. این‌‌که مقاومتی شادمان را پی‌بگیرم. یاد شعرهای آنا سوئیر می‌افتم، این روزها مدام، آن‌جا که می‌گوید:

«به سادگی
حضورت را در خویش کشته‌ام.

حالا، تطهیر شده‌،
در بزم رقص مردگان می‌رقصم.»

در مورد من، قدری قصه فرق می‌کند. به سادگی نبود. خودم هم قصد کشتنش را نداشتم، دلم نمی‌آمد. خودبخود اتفاق افتاد، خودش مرد. با تمام متعلقاتش. انگار هرگز نبوده‌است. این مرگ، اما مرا تطهیر کرد در وضوح خویش.

  • ۳ ژانویه ۲۰۱۳

دوشاخه‌ی تلفن را از برق کشیده‌ام. اسکایپ و فیس‌بوکم را بسته‌ام. صدای موبایلم را خفه کرده‌ام. موسیقی هست، شعر هست و کار و سفر. ناپیدایی را می‌جویم و ناپدید خواهم شد در عین زندگی. نمی‌خواهم تجربه‌ی محاکاتِ لحظه، جای زیستن لحظه را از من بگیرد. دوستانی که دوستم می‌دارند، بهتر است دنبالم نگردند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *