• چشم در چشمِ هیچ

    در چند سال گذشته، مدام با خودم کلنجار می‌رفتم که با دنیای فعالیت‌های ادبی و هنری‌ام چه کنم؟ چطور باشم و چگونه نباشم؟ از نوشته‌های این سال‌ها می‌شود نتیجه گرفت که مدت‌هاست میلی به فعالیت جمعی ندارم. نبودن در شبکه‌های اجتماعی غنیمتی بود برای تامل در خویش. قصد دارم برای حداقل یک دهه، عرصه‌ی فعالیت‌های عمومی ادبی را رها کنم: یعنی در هیچ‌جا و به هیچ زبانی شعرخوانی نکنم، از کنفرانس‌ها و فستیوال‌های ادبی پرهیز کنم و هیچ کتابی هم منتشر نکنم. حوزه‌ی شغلی‌ام را هم از آکادمی و عرصه‌ی فرهنگ به عالم اعداد و کامپیوتر برگردانم. در چند ماه…

    بیشتر بخوانید »
  • بس که نشست بر دلم…

    اگر آدمی را موطنی باشد، فقط و فقط کودکی اوست. تجربه‌ی زبان و درک جهان به واسطه‌ی کلمات، تجربه‌ایست که آرام آرام، در عین ندانستگی، تنِ آدمی را هم برایش معنا می‌کند: بدون زبان، حتی پوستمان را هم درک نمی‌کنیم. وجود، فراتر از زبان است، شعر هم. اما اگر زبان هم نباشد، ادراک وجود در ما مختل می‌شود. همین است که از زبان فارسی گریزی ندارم. خوب یا بد، نسبت به آن احساس مسئولیت می‌کنم ولی هربار که به نیت ادای دین، به عرصه‌ی عمومی آن زبان نزدیک می‌شوم، انگار هرچه می‌کوشم «مواظب ‏باشم دامن‌‏‌ام‏ به‏ هيچ ‏ترتيبى به‏ سياست…

    بیشتر بخوانید »
  • ۱. از ده که به شهر آمدیم، چند وقتی را در خانه‌ی یکی از پسرعموهای پدرم ماندیم. در اتاقی کوچک، نمور، تاریک و خاکستری که چهار نفر در آن می‌خوابیدیم. یکی از بچه‌های فامیل می‌خواست مرا بُکُشد، چون می‌توانستم راه بروم، بدوم و او متاسفانه در تشنج و رعشه‌ی تب از یک پا فلج شده بود. چند وقتی طول کشید تا پدر و مادرم پی و دیوارهای خانه‌ی خودمان را بالا بردند. مادر، پدر، یکی از دایی‌هام و آقای نعمتی دوست پدرم به تنهایی پی آن خانه را کندند، آجرچینی کردند و در نهایت اتاقی ساختند که بشود سقف بالای…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا